وقتی بچه بودم مادربزرگم یک قرقره بزرگ نخ داشت و ما میخواستیم آن را از پنجره او خیلی دور بندازیم و سپس رها کنیم و یک یادداشت به انتهای آن بچسبانیم. حالا من با یک قرقره نخ گیر کردهام که هرگز نمیتوانم تمامش کنم.
Our editorial team hasn't reviewed this quote yet, so neither its source nor its attribution has been confirmed. Treat it as unverified for now.